تبليغاتX
sokhteh_del
 
متن هاي عاشقانه-عارفانه-جوك
 
 

يک email از طرف خدا ...
 
 
 امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند
 کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب
 لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که
 بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک
 صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت
 تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با
 من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به
 سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون
 را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي
 آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو
 در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از
 آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من
 هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با
 ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
 خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز
 کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
 دارم. روز خوبي داشته باشي...
 از طرف...دوست و دوستدارت:خدا
 
 
(لطفا اين مطلب رو براي دوستان خود هم بفرستيد)
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علي رضا رحيمي
 
 
 
خواص ازدواج براي آقايان و خانم ها!!

هم جدي بگيريد، هم نگيريد!
 
خواص ازدواج براي آقايان
   _ قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد. نتيجه‌گيري اخلاقي: سحرخيز شدن

   _ قبل از ازدواج رفتن به سفر بي‌‌اجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط بااجازه. نتيجه‌گيري اخلاقي: كسب اعتبار

   _ قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بي‌‌‌‌منت، بعد از ازدواج خوردن غذاهاي سوخته با منت. نتيجه‌گيري اخلاقي: تقويت‌ معده

   _ قبل از ازدواج استراحت مطلق بي‌‌جر و بحث، بعد از ازدواج كار كردن در شرايط سخت. نتيجه‌گيري اخلاقي: ورزيده شدن

   _ قبل از ازدواج آموزش گيتار و سنتور و... بعد از ازدواج آموزش بچه‌داري و شستن ظرف. نتيجه‌گيري اخلاقي: همدردي با خانم‌ها

   _ قبل از ازدواج گرفتن پول تو جيبي از پاپا، بعد از ازدواج دادن كل حقوق به خانم. نتيجه‌گيري اخلاقي: مستقل شدن
 
خواص ازدواج براي خانم ها
   _ قبل از ازدواج وزن ايده‌آل با چهره‌اي بشاش، بعد از ازدواج چاق و افسرده و منزوي. نتيجه‌گيري اخلاقي: آمادگي بدن در مقابله با روزهاي سخت

   _ قبل از ازدواج ايستادن در صف سينما و استخر، بعد از ازدواج ايستادن در صف شير و گوشت. نتيجه‌‌گيري اخلاقي: آموزش ايستادگي

  _ قبل از ازدواج تعطيلات رفتن به ديزين واسكي، بعد از ازدواج در تعطيلات شست و شوي خانه و لباس. نتيجه‌گيري اخلاقي: پر شدن اوقات‌فراغت

   _ قبل از ازدواج نوشتن كتاب شعر و رمان، بعد از ازدواج نوشتن داستان پرنده در قفس. نتيجه‌گيري اخلاقي: شهرت بادآورده

   _ قبل از ازدواج صحبت تلفني بي‌‌محاسبه زمان، بعد از ازدواج اتهام به پرحرفي حتي براي ده دقيقه. نتيجه‌گيري اخلاقي: حفظ عضلات صورت

   _ قبل از ازدواج رفتن به سفرهاي هفتگي، بعد از ازدواج در حسرت رفتن به پارك سر كوچه.‌ نتيجه‌گيري اخلاقي: در امنيت كامل به سر بردن
 
 
 |    نوشته شده توسط علي رضا رحيمي
 
 
 
 

متولدین همه ی ماهها:

از اول سال 86 تا پایان سال 86 بر شما چه می گذرد؟

فروردین:برای خانم ها: چند ماه اول سال فراز و نشیب ها ادامه خواهد داشت ولی خوشبختانه همه ی مشکلات از بین می رود و در نیمه ی آخر سال احساس آرامش بیشتری خواهید داشت. در سال جدید ارتباط خود را با خدا بهتر کن زیرا  تنها راه سعادت و خوشبختی است . امسال دست از لجبازی بردار و بگو مگو ها را کوتاه تر کن . با لبخند به استقبال زندگی و آینده برو و با عینک صورتی به دنیا نگاه کن .انسان هایی که دورو برت هستند دوستت دارند . به احساسات دیگران احترام بگذار امسال پیشنهاد مهمی به تو می شود که باعث عوض شدن زندگی ات می گردد. حتما در کارهایت مشورت کن . در کارهای اداری کوشش بیشتری احتیاج است

برای آقایان:هنگام تحویل سال یک آرزوی خوب برای خودت کن و به خودت هم قول بده سراغ دوستان ناباب نروی و در مورد انها تجدید کنی. برای تحصیل برنامه ریزی کن . در سال جدید سعی کن غرور را کنار بگذاری که جز پشیمانی چیزی ندارد در کارهایت عجله به خرج نده مشورت با بزرگترها را فراموش نکن در تجارت از سال های پیش موفق تر خواهی بود.

اردیبهشت:برای خانم ها:امسال سا ل درخشش توست همه تو رو دوست دارند و از مصاحبت با تو لذت می برند .سال جدید سعی کن با قیافه ی شاداب تری با آدم ها و زندگی روبه رو شوی.هیچ وقت از یاد خدا غافل نشو . خدمت به مردم و کمک به هم نوع و احترام گذاشتن به دیگران شخصیت خودت را بیشتر می کند . امسال می تواند سال تغییر رویه دادن در تمام جنبه های زندگیت باشد . اگر خودت بخواهی می توانی خیلی چیزها را عوض کنی . در کسب علم و دانش موفقیت زیادی به چشم می خورد .اردیبهشتی ها ازدواج موفقی خواهند داشت

برای آقایان:امسال کبوتر اقبال و کامیابی بر بام خانه ی تو می نشیند و به ارزوهایت میرسی . سال جدید با به کارگیری عقل و اندیشه و توکل بر خداوند مهربان جای هیچ نگرانی نیست . ارزش زندگی خود را بدان دست از لجبازی بردار . سال 86 سال خوبی برای خرید و فروش است .بیشتر مواظب سلامتی خودت باش سال گذشته تغذیه ی خوبی نداشتی .امسال به آن توجه کن .اگر از درس و مشق خیلی فاصله گرفتی با اراده ی قوی دوباره شروع کن تا پله های پیشرفت را طی کنی .

خرداد:برای خانم ها:سال 85 به دلیل عدم اتکای به نفس تو پر از درد و رنج و ناراحتی بود. چشمان نگران عده ای متوجه اقدامات سازنده ی توست . از اول این سال سعی کن با توکل به خدا و اراده ی قوی با سرعت و دقت دست به کار شوی واز زمان حداکثر بهره را بگیری و خودت را با شرایط وفق بده . دیگر ناله کردن از دست دنیا کافی است چون به جز فرسایش روح نتیجه ای ندارد .اگر عمر خود را فقط به تجربه کردن بگذرانی ، کی می خواهی از آن استفاده کنی و به آرامش و خوشبختی برسی.

برای آقایان: سال جدید به آرزویت می رسی به شرط آن که فعالیت ، سرعت عمل و دقت و مشاوره با انسان های دانا را از دست ندهی .بهتر است ارزش واقعی خودت را بدانی . در سال جدید سفر خوبی برایت پیش می آید .مقدمات ازدواج را آماده می کنی . تغییر شغل ایجاد می شود ولی تغییر مکان زود است .بیمار شفا می یابد .سعی کن بیشتر با افرادی که به شما احساس آرامش می دهند رفت و امد کنی . کسی تو را خیلی دوست دارد  مواظب باش با رفتارت دلش را نشکنی.

تیر: برای خانم ها:در سال جدید طرح هایی داری که باید به آن ها سرو سامان بدهی .رقیبان در کمین نشسته اند پس لازم است با به احتیاط و دور اندیشی به این کار مبادرت ورزی . با بزرگترها مشورت کن و عواقب کارها را خوب بسنج .آدم های زیادی در زندگی ما وجود دارند که ما ان ها را می خواهیم اما فریب و سرابی بیش نیستند .امسال سال موفقیت توست . تمامی گرفتاریهایت در حال نابود شدن است نگران چیزی نباش.

برای آقایان:عمر درازی خواهی داشت .امسال سال رهایی از مشکلات است . با افراد شایسته نشست و برخاست کن . خداوند را فراموش نکن و در کارها به او توکل کن . افکار بسیار جالب در سر داری ولی نسبت به بیشتر آن ها صبرو حوصله نداری .کبوتر اقبال بر بام خانه ی تو نشسته است مواظب باش آن را پرواز ندهی . سال جدید تو پر از شیرینی و موفقیت است .همسری مهربان و فرزندان خوب در طالع داری . لجباز و یکدنده مباش.

مرداد: برای خانم ها:در کارهای مختلف موفقیت های زیادی کسب می کنی . از همین امروز با برنامه مخصوصی کارهایت را شروع کن . در کارهایت دقت و  علاقه داشته باش تا نفس راحتی بکشی . تحولات اساسی در زندگی ات به وجود می آید .سال جدید سال گوش کردن به ندای قلبت است . خرید و فروش و مسافرت برایت خوب است .

برای آقایان:سال دگرگونی فکری برایت مبارک است .زندگی ات عوض میشود . در انجام کاری عجله داری که به صلاحت نیست .بهتر است منصرف شوی .در آینده موقعیا بهتری برایت به وجود می اید . آرام باش و رشته های زندگیت را به دست خدا بسپار . فریب چرب زبانی های دوستان به ظاهر دوست را نخور .یادت نرود که از دست دادن وقت پشیمانی است .پس بر احساسات خود غلبه کن.

شهریور: برای خانم ها:سالی پر از تنوع و زیبایی در انتظلر توست .آرزوهایت یکی پشت از دیگری برآورده خواهند شد.جای هیچ نگرانی نیست فقط باید با صبر و شکیبا باشی

خبر تلفنی خوشحال کننده ای می شنوی .مسافرت و تغییر روحیه چه صیاحتی چه زیارتی برای تو و همسرت خوب است .از نطر شغلی به تنهایی بار مسولیت زیادی بر دوش گرفته ای .با لبخند و امید هر روز سال 86 را شروع کن .فرشته ها همیشه مواظب تو هستند.

برای آقایان:سالی پر از موفقیت و شادابی برایت وجود دارد . برای سال جدید برنامه ریزی خوبی داشته باشی .از غرور و خودخواهی بپرهیز تا محبوب خاص و عام شوی .خداوند نعمات زیادی به تو و به خانواده ی تو عطا کرده است . در هر صورت سال جدید با صر و حوصله ی بیشتری باید کارها را شروع کنی . تردید و وسواس و عجله را کنار بگذار و شکیبایی را پیشه خود ساز.

مهر: برای خانم ها:سال 86 لبخند بزن . تمام مشکلاتی که در سال 85 داشتی در سال جدید به راحتی حل می شود .فرد مهربانی به شما پندواندرز می دهد و درکارهایتبه تو کمک می کند .غم و غصه و افسرده شدن اندازه ای دارد .فردا هنوز نیامده است معلوم نیست فردا چه می شود پس امروز را غنیمت بدان.محیط منزل را عوض کن .عشق و امید را به خانه ی خود بیاور .با لبخند با دنیا روبه رو شو و از منفی ها دوری کن .

برای آقایان:سالی پر از موفقیت در انتظار توست .طرح هایی عالی در سر داری که همه ی آن ها سر و سامان خواهند گرفت .سعی کن خودت را سرگرم کنی تادچار افسردگی نشوی .ایمان خود را قوی کن . مواظب خریدهای سال جدید خود باش .فروش را با مشورت انجام بده .ازدواج های موفقی در سال جدید رخ خواهند داد .اگر هنوز زود است مقدماتش را فراهم کن . فردا را در نظر داشته باش ولی از زندگی امروز لذت ببر.

آبان: برای خانم ها:سالی پر از سلامتی و شادابی در انتظار توست از آن استفاده کن .به چیزی می اندیشی وفکرت را بی جهت مشغول کرده ای.تنها راه چاره صبر است .آینده ای درخشان برای شما رقم زده .همیشه عوامل مثبت و منفی را با هم در نظر بگیر و آن چیزی را که به نفعت است انتخاب کن .آرامش هدف اصلی زندگی همه ماست برای رسیدن به آن باید بکوشیم

برای آقایان: در سال جدید افکار مشوش و پوچ را از خود دور کن . صبر و تحمل و شکیبایی بیشتری به خرج بده .اقدامات مثبتی خواهی داشت و نتیجه سودمندی به دست می آوری . زیاد به خود مغرور نباش و از سرزنش دیگران در سال جدید دست بردار . در نیمه ی اول سال سعی کن بیشتر از هوش و استعدادهایت چه در تحصیل چه در محیط کار استفاده کنی و از فرصت هایت به طرز هوشمندانه ای بهره گیری.

آذر: برای خانم ها: تاکنون سالی به این خوبی نداشته ای . سال جدید پر از موفقیت در کار و عشق برای توست .به زودی شاهین اقبال بر بام خانه ی شما می نشیند .غرور را کنار بگذار وبه دیگران کمک کن تا خداوند به تو کمک کند .ازیاد خدا غافل مشو و به پدر مادرت احترام بگذار .تلاشت را 2 برابر کن و مواظب بدخواهان باش.با هر کسی معاشرت نکن اکثر آذرماهی ها ازدواج هایی پر از موفقیت و سعادت خواهند داشت لبخند را از لبانت دور نکن .

برای آقایان: امسال باید در تعادل باشی .فکری که در سر داری باعث درد سرت می شود.عواقب هر کاری را در نظر بگیر و بی جهت عجله و شتاب نکن .خیلی لز کارها باید در سال جدید سروسامان بگیرند .

دی: برای خانم ها:سال86 سال نیت های خوب توست. رابطه ی خود را با خدا بهتر کن .کبوتر اقبال به زودی بر بام خانه ی تو خواهد نشست . مواظب باش آن را با بی دقتی از خود دور نسازی . فرصت به زودی ادا می شود .سال خوبی برای ازدواج است. در سال 86 امکان تغییر شکل و مکان برای تو وجود دارد . به مسافرت مهمی می روی

برای آقایان: سال جدید دیگر اظهار رنج و ملامت نکن . راز دلت را با فردی آگاه مطرح کن و را ه حل پیدا کن .  در سال 86 تردید هارا کنار بگذار . . در سال جدید همه ی نیت هایت براورده می شود . جای نگرانی هم نیست. خرید و فروش هر دو برایت سوداور است . به فکرآینده باش و برنامه ریزی جدیدی را شروع کن . تا در پایان سال با لبخند به گذشته نگاه کنی و خودت حداقل از خودت راضی باش.

بهمن: برای خانم ها:در سال نو صبر و شکیبایی پیشه کن و عجله به خرج نده . تمامی گره ها ی زندگیت تا نیمه ی سال باز شود . با فردی با تجربه مشورت کن و از او راهنمایی بخواه دست از لجبازی بردار که به ضرر توست . در سال جدید نق زدن و خودخوری را کنار بگذار .گذشته را فراموش کن و به اطراف بنگر و برنامه ریزی کن. ورزش و تفریح و شادی را از همین امروز شروع کن.

 برای آقایان:آرزوهای تو مال خودت است نه دیگران.با گفتن آن ها برای کسانی که تو را درک نمی کنند،سودی نمی بری .آرزوهایت را زیاد بزرگ نکن و به کوچکترین ها قانع باش تا دنیا برایت شیرین باشد. فکر کن امسال تازه به دنیا آمده ای.در نیمه ی دوم سال به تمامی آرزوهایت می رسی.نگرانی هایت از بین خواهند رفت.آینده ای درخشان در انتظار توست.خرید و فروش سود آور است.آقایان بهمنی ازدواج های موفقیت آمیزی خواهند داشت. تو برنده ی نهایی هستی پس لبخند زدن را فراموش نکن.

اسفند: برای خانم ها:سالی پر از امید در انتظار توست.خوشحال باش و هرروز با امیدی نو از خواب بلند شو.زندگی زیباست و خداوند و فرشته ها برنامه ی خوبی برایت در نظر گرفته اند.صبر و تحمل بیشتری داشته باش.سالی پر از ملاقات های شیرین ومهم در پیش داری.رابطه ی خود را با خالق هستی بیشتر کن.به پدرو مادرت بیشتر احترام بگذارزیرا آن ها نگران تو هستند..خبرها ی خوبی بهتر از آن چه که فکرش را می کردی به دستت می رسد.اراده ی خود را قوی کن.همسری مهربان و فرزندانی خوب در طالع داری.

برای آقایان:عمرت دراز است و از مشکلات زیادی خلاص می شوی.دوستانت را با چشم بازتری انتخاب کن.آن هایی که باعث پیشرفت تو می شوند.شایسته نشست و برخاست هستند.در آینده از زندگی خوبی برخوردار می شوی.با صبروحوصله عمل کن.همسری رئوف و فرزندانی خوب در طالع داری.دست از یکدنده بودن بردار.زندگی را هر طوری که بگیری همانطور می گذرد.در سه ماه اول سال ملاقات های مهمی رخ خواهند داد از فرصت ها و پیشنهادها استفاده کن.سفری دور در پیش داری . با افراد ریاکار رابطه برقرار نکن.

 
 
 |    نوشته شده توسط علي رضا رحيمي
 
 
 

 

بازم سلام خدمت همه دوستان عزیزم

امروز رو با حافظ شروع میکنم

Mobin_s2004@yahoo.com


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد
این قصه عجب شنو از بخت واژگون
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن
چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد

 

می​خواند دوش درس مقامات معنوی
تا از درخت نکته توحید بشنوی
تا خواجه می خورد به غزل​های پهلوی
زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
مخموریت مباد که خوش مست می​روی
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
کآشفته گشت طره دستار مولوی

 

لینك ثابت نوشته شده در چهارشنبه۱۷خرداد1386ساعت 22:55 نویسنده وبلاگ .:. علی رضا.:.


یه داستان زیبا به نام خیانت

حتما بخونید ضرر نمی کنید

 
از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛ هدیه را که خریده بود در دستش بود ,   از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید ,  در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد ,  کمی نزدیک شد آری صدای
 می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .
بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن  ,  چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی  , دهن متوسط ,  گوش های کوچک ,  ابروهای کشیده ,   لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .
از ازدواج او با بهارسیزده  سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود . آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد تا خوابش ببرد .
بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری هم برای بهروز مبهم بود ,   آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا .....  ,  فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز را اذیت می کرد .
از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیش برده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز که دیگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله ای رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که سر و کله یک دختر پیدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمی عصبی ولی این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود . بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جای خواب هر روز با یکی می رود .... دیگر مغز بهروز قدرت کشش هچین فرضیه را نداشت . بهروز با دلی پر و چشمانی بارانی سرازیری کوچه پس کوچه هار شمیران را در می نوردید ؛ اما این فکرها لحظه ای او را رها نمی کرد .
اما چه سری در این عشق وجود داشت که بهروز بجای اینکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از طرف دیگر پسر هایی که در کنار بهار دیده بود اورا بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد ؛ راهی که باید او بر می گزید چه راهی بود , چاره ای نبود سیگاری روشن کرد و فکر می کرد اما به چه ؟؟؟
با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را نگاه دار ولی اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟
شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه ای , کفش مشکی و پالتو تیره خود به تن کرد ؛ پیاده و سواره بسمت تجریش راه افتاد ؛ او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم تردید داشت . آیا بهار بحرف گوش می کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید , با سیگار کمی خودش را مشغول کرد تا شاید بهار برسد , ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .
بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاری انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,
- سلام شما؟
به ه هروز هستم ...
تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و نمی دانست برای چه به اینجا آمده .
- بجا نیاوردم , با من کاری داشتید؟
آره ولی ...
بهروز شماره تلفن و تنها چیزی را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از جیبش در آورد . عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردی به او کرد و رفت . بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروی دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد . همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .
هفته ای می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجای اینکه بهار را فراموش کند بیشتر به او فکر می کرد و گرمای بدن او را در کنارش حس می نمود اما این چه عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید می شد اما دوباره که به بهار فکر می کرد به آینده امیدوار می شد . بهروز دوباره تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد .
ریش خود را تراشید و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه افتاد . این بار در راه باخود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید . ساعتی گذشت اما از بهار خبری نبود آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد . شب هنگام زمانی که چشم به سختی جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن معشوقه اش بود . انتظار چندین ساعته به پاین رسید و بهار آمد .
بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او می رفت و می گفت :
نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن معمولی من عاشق شما هستم , باور کنید من از روی هوس این حرف را نمی زنم خواهش می کنم ای شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم , بعد هر چه شما بگویید . بهار کمی درنگ کرد شماره را دید ولی شماره با عدد شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهای بهروز را میدید شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به این فکر می کرد که وقتی بهار با او تماس گرفت به او چه بگوید که دیگر او را برای هیچ وقت از دست ندهد با این افکار شب را به صبح رساند .
عقربه های ساعت روی یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور اورا نفهمید ولی با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همدیگر را ملاقات کنند . بهروز دیگر سر از پا نمی شناخت , دنیای او دیگر دنیای بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پیدا کرده بود و بهار , بهار زندگی او شده بود . عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز بحد یک عمر برای او گذشت ولی فرارسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزدیک های پارک رسید دختری را دید با قد متوسط , صورت بیضی مانند , موهایی که از زیر روسری و روی پیشانیش خودنمایی می کرد , چشمهای مشکی و گیرنده , بینی که داد میزد که عمل شده , دهانی کوچک , با لباس های ست مشکی به تن و کتانی که بر پای او گریه می کرد .؛ آری بهروز درست می دید او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهایش افزود و به بهار رسید و سلام کرد وبعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اینکه بدون بهار زندگی برایش قابل تصور نیست , از اینکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموی او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ویروس ایدز به دلایلی نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را برای بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .
بهروز و بهار آن یک بعد  از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان دشوار شده بود . بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی بود که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد .
بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختری بنام پریا شدند که هردو عاشق او بودند و پیش خودشان می گفتند فقط مرگ می تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روی آورد و زندگی تقریبا مرفهی برای خانواده اش فراهم کرده بود.
تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوی چشمان بهروز می گذشت اما او درست دیده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد . خواست به خانه برود و هر دوی آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پریا افتاد ؛ آیا پریا دختر بهروز بود یا بهار با هوس رانی نفسش او را برای بهروز به ارمغان آورده . بهروز دیگر تاب فکر کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه پریا دختر او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را مراند ؛ در یک آن خود را جلوی در اسماعیل جهود دید در زد و داخل رفت , بی اراده دو بطری وتکا طلب کرد یک نفس بطری ها راسر کشید و از خانه بیرون آمد . یادش افتاد که قرار بود پریا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن در ماشین از جایش پرید ؛ تمام تن بهروز خیس بود . دیگر پریا را دختر خودش نمی دانست , فکری به سرش زد .بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حروم زاده بوده و دختر پریا نیز باید به ناچار قربانی این هوس رانی. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد  دیگر هیچ چیز برای بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه میدانی را دید که آنطرف میدان تعدادی افغانی بودند دیگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را رها نمی کرد . با اینکه با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسری پریا را در آورد و او را به افغانی ها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن چهره معصومانه پریا که در میان چشم های هوس ران افغانی ها دست و پا می زد نیز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود .
به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که برای پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل های لویزان راه افتادند . بی قراری و موج انتقام و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره بهروز حدس زد .
وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از هزار بد و بیراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت های اولیه شب صدای زوزه گرگ می آمد و درختان کنار خیابان نیز می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه می داد . تقریبا به آنجایی که مد نظرش بود رسید ؛ آرام ماشین راه کنار خیابان ایستاند خودش در ماشین را برای بهار باز کرد ؛ دیگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :
باید از همان اول حدس می زدم که بچه های شمال شهر معنی عشق را نمی فهمند , معنی دوست داشتن را نمی فهمند , و لابد به خیانت می گویند تفریح , مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند , بدون هوس رانی نمی توانند زندگی کنند , بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند .
در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با پیشانیش بر خورد کرد و او بر زمین خورد ؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبید و بالای سرش نشست و در حالی که با موهای آغشته به خون بهار بازی می کرد ماجرای بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزای خیانت کاری مثل تو همین است .
بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالای سرش دید گفت:
او بعد از ظهر به خرید رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش  و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگی آمده بودند تا آنها را غافلگیرکنند و بهار مرد .

برای دادن نظرات ارزشمند خود در مورد داستان کلیک کنید . 
مجید (۱۴/۳/۱۳۸۶)

 
 
 |    نوشته شده توسط علي رضا رحيمي
 
 
 

pctfx3.1

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب