پروردگارا به من آرامش ده: تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم. دليري ده: تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم. بينش ده: تا تفاوت اين دو را بدانم. مرا فهم ده: تا متوقع نبا شم مردم مطابق ميل من رفتار کنند.
اگر آغاز نکني هيچ وقت به مقصد نخواهي رسيد
وچه زيباست که انسانها هم به يکرنگي و به بي تفاوتي بيرون و درون همديگر ايمان آورند . اما، نه ، نمي شود....عصر، عصرِ زرنگي ، کلک زدن و دورويي شده هر که به دنبال..... ما امروز يک طور حرف مي زنيم فردا يک طور ديگر پس چه طور مي توانيم به هم ايمان داشته باشيم ؟
چه تنگناي سختي است يک انسان يا بايد بماند يا برود اين هر دو ،و اکنون برايم از معنا تهي شده است و دريغ که راه سومي هم نيست (دکتر علي شريعتي
)
هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نميشود. که در اين سه واژه کوتاه: او دوستم ندارد.
براي همه دراين دنيا جا هست بجاي اينكه جاي ديگران را بگيري سعي كن جاي واقعي خود را پيدا كني
فقط موجهاي دريا هستن که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگه برسن به ساحل مي ميرن بازم بيقرار رسيدنن ....
هر رفتني رسيدن نيست ؛ اما براي رسيدن ، راهي جز رفتن نيست .
زنها كلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن گروه اول زنهائي هستند كه مردها رو بدبخت ميكنن! گروه دوم زنهائي هستند كه اشك مردها رو در ميارن! گروه سوم زنهائي هستند كه جون مردها رو به لبشون ميرسونن! گروه چهارم زنهائي هستند كه كاري ميكنن مردها روزي 18 بارآرزوي مرگ كنن گروه 5 زنائي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستن
ترياکيه پيغامگير ميخره، پيغامشو ميذاره: هَشتم... ولي خَشتَم. آفتاب پرسته ميره رو جعبه مداد رنگي، هنگ ميکنه. پرگاره بدمستي ميکنه، مستطيل ميکشه. يه رشتيه و آبادانيه رو داشتن اعدام ميگردن رشتيه مثل بيد ميلرزيد . آبادانيه با خونسرديه تمام نگاهي کرد به رشتيه و گفت: کا مگه بار اولته!
يه قمري با يه بلبل ازدواج ميکنن. اسم بچشونو ميذارن قنبل ... يه روز به يه ترکه ميگن تو بيژني؟ ميگه نه من ژن دارم!!!! آبادانيه ميگه: ديشب آبادان زلزله 11 ريشتري اومد. رفيقش ميگه: پس آبادان با خاک يکي شد؟ آبادانيه ميگه: به ولک، مگه بچه ها گذاشتن.
يه روز به يه ماره ميگن چرا افسرده اي؟ ميگه آخه دو سال بود با دختر همسايه دوست بودم. آخر فهميدم يک شيلنگ بوده ... سوسک به خودش نارنجک ميبنده.ميره زير دمپايي...
يه نفر به دوستش ميگه من ديشب خواب ديدم دوتايي رفتيم اون دنيا. مارو بردن به جايي که يه حوض پر از عسل ويکي پر از کثافت بود. بعد گفتن هر کي بپره تو يکي از حوض ها تو هم زود پريدي تو حوض عسل منم مجبور شدم بپرم تو حوض گوه... دوستش خودش باد ميکنه و ميگه: ما اينيم ديگه بعدش چي شد؟ يارو ميگه هيچي گفتن بياين بيرون همديگرو ليس بزنيد...
غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر
مي خواستم اسمتو روي سينه ام خال کوبي کنم اما ترسيدم که صداي قلبم تورو اذيت کنه
در غريبي ناله ها کردم کسي يادم نکرد ، در قفس جان دادم و صياد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود، آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
): به يه بچه ميگن چرا شش ماهه به دنيا اومدي ؟ميگه: سه ماه بسيجي داشتم
): آنکـــــــه دائم هوس سوختن مـــــا مي کرد" کـــــــاش بنزين مرا نيـــــز مهيّــــــــــا مي کرد! پمپ بنزين و صف و کارت و منِ پيت به دست... " کــــــاش مي آمد و از دور تماشا مي کرد!"
گاهي آنقدر غرق در آرزوهايت هستي که فراموش مي کني آرزوي کسي هستي
گفتي شبي ز کوچه ما مي کني گذر من ايستاده ام همه عمر پشت در شايد به چشم بستن من رد شوي ولي من پلک هم نمي زنم از ترس اين خطر
