خیلی وقته توی فکرم ، توی دنیای سیاهم
من مثه ترانه هستم ، توی فکر بیت آخر
با یه سوژه ی قدیمی ، خالی از احساس و باور
تو کتاب سر نوشتم ، غمو با دلم سرشتن
روی هر ستون قلبم ، گله ای تازه نوشتن
دفتر سفید قلبم ، سیاه شد به دست غصه
اما باز از نو نوشتم ، تا شاید ناجی برسه
قصه ی تکراری من ، ارزش گفتن نداره
اون که زندگیمو برده ، دیگه هیچ وقت نمیاره
اون که زد تن رو به جاده ، برید از بودن با من
کاش می فهمید که ربوده ، روحمو از تو تن من
کاش می دونست که نگاهم ، مونده به در که بیادش
هنوز از یادم نرفته ، چشما و طرز نگاهش
خوش به حال من اسیر ، یه دونه زندون خونم
این زندون سرد و سیاهه ، اما توش بی گله موندم
دلخوش ترانه هامم ، نه بی ادعا و حرفی
عاشق روزای ابری ، به خصوص از نوع برفی
عاشق عطر نگاتم ، از اینجا تا ته دنیا
هنوزم باور ندارم ، که گذاشتی رفتی زیبا
هنوزم باور ندارم ، که عشقت رو پس گرفتی
باشه هرگز نمی پرسم ، چرا رفتی ؟ چرا رفتی ؟