
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند ويک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل
هم مال تو نبوده

عشق آمد و تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام عشق اگر اين است مرتد ميشوم خوب اگر اين است من بد ميشوم بعد از اين با بي کسي خو ميکنم هر چه در دل داشتم رو ميکنم نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه بازار ماست هيچکس چشمي برايم تر نکرد هيچکس يک روز با ما سر نکرد هيچکس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدني است حافظ ديوانه فالم رو گرفت يک غزل آمد که حالم رو گرفت
اي مسافر غريبه چرا قلبمو شکستي
رفتي و تنهام گذاشتي دل به ناباوري بستي
اي که بي تو تک و تنهام توي غربت سردي
ميدونم بر نميگردي شدي همرنگ دورنگي
همه ي زندگي من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردي به جز من يکي ديگه لايقت بود
راستي و ازم گرفتي اون نگاه آشناتو
واسه من بردي گذاشتي التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نواي بي نوائي
چه غريبم بي تو اينجا اي غريبه بي وفائي



چقدر زمونه بي وفاست نمي دونم خدا كجاست يكي بياد بهم بگه كجاي كارم اشتباست گاهي مي خوام داد بكشم اما صدام در نمياد بگم آخه خدا چرا دنيا به آخر نمي ياد
گريه کردن تا سحر کار من است. شاهد من چشم بيمار من است . فکر کردم که او يار من است. نه! فقط در فکر آزار من است. نيتش از عشق تنها خواهش است ”دوستت دارم“ دروغي فاحش است. يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت. بغض تلخي در گلويم کرد و رفت. پايبند جستجويم کرد و رفت. عاقبت بي آبرويم کرد و رفت. اين دل ديوانه آخر جاي کيست
هر گاه دفتر محبت را ورق زدي ...هر گاه در زير پايت صداي خش خش برگ ها را احساس كردي...هر گاه ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خا موش ديدي ...براي يك بار در گوشه اي از ذهن نه با زبان بلكه از ته قلب بگو: يادش بخير

بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي
با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي
وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه
چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي
عمري سوال كردم تنهايي خودم را
همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي
حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت
در قلب من دوباره جايت شده چه خالي
آه اي مسافر من سهم من از وجودت
يك بغض كهنه گشته باشكلكي خيالي

كاش مي توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتي هستم كه ساده از آن گذشتم
زندگي در حالي سپري مي شود كه نمي دانم آيا فردايي هست يا نه ؟
و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگي را زمزمه كنم
